اخبار > برگزيده ای از نثر كهن فارسي بخش دوم


  چاپ        ارسال به دوست

برگزيده ای از نثر كهن فارسي بخش دوم

تذکره الاولیاء( عطار نیشابوری)

   تذکره الاولیاء جنان که از نام آن بر می آید تذکره 72 تن از عارفان و صوفیانی است که در زمان حیات عطار یا پیش از او می زیسته اند. عطار ضمن بیان کلیاتی در باب زندگی افراد، از کرامات آنها می گوید و برجسته ترین اتفاقات زندگی آنها را در قالب حکایت هایی کوتاه روایت می کند.  در این صفحه، بخش کوتاهی از این کتاب که در واقع یادنامه حسین بن منصور حلاج است تقدیم می گردد.. حلاج از معروفترین عرفای قرن چهارم هجری قمری است که به دلیل شطحیاتی که بر زبان می راند مورد کینه متشرعین ظاهر قرار گرفته و به فرمان خلیفه بغداد به دار آویخته شد. در ادبیات عرفانی از حلاج  به عنوان قتیل الله فی سبیل الله  یاد شده و در دقایق زندگی او برای بیان اندیشه های عرفانی مورد استفاده قرار می گیرد. از این عارف شهید علاوه بر سخنان عارفانه، دیوان شعری نیز در دست است..  

حسین بن منصور حلاج

  آن قتیل الله ، فی سبیل الله ، آن شیر بیشه تحقیق ، آن شجاع صفدر صدیق ، آن غرقه دریای مواج، حسین بن منصور حلاج (رحمه الله علیه) کار او کاری عجیب بود و واقعات غرایب که خاص او را یود، که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و هم در شدت لهب فراق، مست و بی قرار و شوریده روزگار بود. او را حلاج از آن گفتند که یک بار به انباری پنبه برگذشت. اشارتی کرد، در حال دانه از پنبه بیرون آمد و خلق متحیر شدند.

   نقل است که روزی شبلی را گفت: �یا بابکر! دست بر نه که ما قصد کاری عظیم کردیم و سرگشته کاری شده ایم؛ چنان کاری که خود را کشتن در پیش داریم."
نقل است که در زندان سیصد کس بودند، چون شب درآمد گفت: ای زندانیان شما را خلاص دهم! گفتند چرا خود را نمی دهی؟! گفت: ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می داریم. اگر خواهیم به یک اشارت همه بندها بگشاییم. پس به انگشت اشارت کرد، همه بندها از هم فرو ریخت. این خبر به خلیفه رسید؛ گفت: فتنه خواهد ساخت، او را بکشید. چون خلق در کار او متحیر شدند، منکر بی قیاس و مقر بی شمار پدید آمدند و کارهای عجایب از او بدیدند. زبان دراز کردند و سخن او به خلیفه رسانیدند و جمله بر قتل او اتفاق کردند از آنکه می گفت: «انا الحق». گفتند: «بگو: هو الحق.»گفت : «بلی همه اوست. شما می گویید که گم شده است؛ بلی که حسین گم شده است. بحر محیط گم نشود و کم نگردد.»

نقل است که درویشی در آن میان از او پرسید که «عشق چیست؟» گفت: «امروز بینی و فردا و پس فردا.» آن روز بکشتندش و دیگر روز بسوختند و سیوم روزش به باد بردادند یعنی عشق این است.
پس در راه که می رفت می خرامید، دست اندازان و عیاروار می رفت با سیزده بندگران. گفتند «این خرامیدن از چیست؟» گفت: «
زیرا که به نحرگاه می روم» و نعره می زد. چون به زیر طاقش بردند پای بر نردبان نهاد. گفتند: «حال چیست؟» گفت: «معراج مردان سر دار است.» پس بر دار شد. جماعت مریدان گفتند: «چه گویی در ما که مریدیم و آنها که منکران اند و تو را سنگ خواهند زد؟» گفت: «ایشان را دو ثواب است و شما را یکی. از آنکه شما را به من حسن الظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت می جنبند، و توحید در شرع، اصل بود و حسن ظن، فرع.»
پس دستش جدا کردند. خنده ای بزد. گفتند: «خنده چیست؟» گفت: «دست از آدمی بسته جدا کردن آسان است. مرد آن است که دست صفات - که کلاه همت از تارک عرش در می کشد-  قطع کند.» پس پاهایش ببریدند. تبسمی کرد و گفت: «بدین پای، سفر خاکی می کردم. قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم کند؛ اگر توانید آن قدم ببرید.» پس دو دست بریده ی خون آلود، بر روی در مالید و ساعد را خون آلود کرد. گفتند : «چرا کردی؟» گفت «خون از من بسیار رفت، دانم که رویم زرد شده باشد؛ شما پندارید که زردی من از ترس است، خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه مردان خون ایشان است.» گفتند: «اگر روی را به خون سرخ کردی، ساعد را باری چرا آلودی؟» گفت: «وضو سازم.» گفتند «چه وضو؟» گفت: «درعشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون.» پس چشم هایش برکندند. قیامتی از خلق برخاست و بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند. پس خواستند تا زبانش ببرند گفت: «چندانی صبر کنید که سخنی بگویم.» روی به آسمان کرد و گفت : «الهی! بر این رنج که از بهر تو می دارند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب مکن»...

 

 

قابوس نامه

قابوس نامهیکی از مشهورترین متون فارسی قرن پنجم هجری است که امیر عنصرالمعالی کیکاووس بن قابوس بن وشمگیر از امرای آل زیار آن را به نام فرزندش گیلان شاه نوشته است این کتاب یکی از روان ترین متون فارسی است که حاوی نکته های اخلاقی و اجتماعی و حکایات شنیدنی است تاریخ آغاز تألیف کتاب را 475 هجری نوشته اند. قابوسنامه از کتب نثر ساده قرن پنجم هجری است که سادگی نثر آن هم موجبش روانی جمله بندی فارسی آن و کمی لغات عربی آنست و به سبب سادگی بیان به قول مرحوم بهار، تصرف و دخالت کاتبان در آن فراوان بوده است. و در این کتاب شمار لغات عربی آن در حدود 15 درصد است و در نظر اجمالی، کمتر از این مقدار به نظر می رسد چون لغات عربی قابوسنامه از ساده ترین و مستعمل ترین لغات عربی در فارسی مانند: عقل، فضل، عز، صحبت، صواب، غرض، صلاح و مانند آن ست و از لغات مغلق و پیچیده و طولانی عربی اجتناب ورزیده است.

فرهنگ و هنر و دانایی

تن خویش را بعث کن به فرهنگ و هنر آموختن، و این تو را به دو چیز حاصل شود: یا به کار بستن چیزی که دانی، یا به آموختن [آن چیز] که ندانی.

حکمت: و سقراط گوید: هیچ گنجی بهتر از هنر نیست و هیچ دشمن بتر از خوی بد نیست و هیچ عزی بزرگوارتر از دانش نیست، و هیچ پیرایه، بهتر از شرم نیست. پس آموختن را وقتی پیدا مکن (1) چه درهر وقت و در هر حال که باشی، چنان باش که یک ساعت از تو در نگذرد تا دانشی نیاموزی و اگر در آن وقت، دانایی حاضر نباشد از نادانی بیاموز که دانش از نادان نیز آموخت. از آنکه هر هنگام که به چشم دل در نادان نگری و بصارت(2) عقل بر وی گماری آنچه تو را از وی ناپسند آید دانی که نباید کرد چنانکه اسکندر گفت:

حکمت: من منفعت نه همه از دوستان یابم، بلکه از دشمنان نیز یابم از آنچه اگر [در] من فعلی زشت بود، دوستان به موجب شفقت بپوشانند تا من ندانم، و دشمن بر موجب دشمنی بگوید تا مرا معلوم شود؛ این فعل بد را از خویشتن دور کنم، پس آن منفعت از دشمن یافته باشم نه از دوست. تو نیز دانش آموخته باشی که از دانایان.

و بر مردم واجب است چه بر بزرگان و چه بر فروتران هنر و فرهنگ آموختن که فزونی بر همسران خویش به فضل و هنر توان یافت؛ چون در خویشتن هنری نبینی که در امثال خویش نبینی همیشه خود را فزون تر از ایشان دانی و مردمان نیز تو را افزون تر دانند از همسران تو به قدر فضل و هنر تو.

و چون مرد عاقل بیند که وی فزونی نهادند بر همسران وی به فضلی و هنری، جهد کند تا فاضلتر و بهره مندتر شود و هر آنگاه که مردم چنین کند بس دیر برنیابد تا بزرگوارتر هر کسی شود. و دانش جستن، برتری جستن باشد بر همسران و مانند خویش و دست باز داشتن از فضل و هنر، نشان خرسندی بود بر فرومایگان و آموختن هنر و تن را مالیده داشتن از کاهلی سخت سودمندست که گفته اند:

کاهلی فساد تن بود و اگر تن تو را فرمان برداری نکند نگر تا ستوه نشوی، ازیرا که تنت از کاهلی و دوستی آسایش، تو را فرمانبردار از آنکه تن ما را تحریک طبیعی نیست و هر حرکتی که تن کند به فرمان کند نه به مراد؛ که هرگز تا نخواهی و نفرمایی تن تو را آرزوی کار کردن نباشد پس تو به ستم، تن خویش را فرمان بردار گردان و به قهر او را به اطاعت آور که هر که تن خویش را مطیع خویش نتواند گردانید، وی را از هنر بهره نباشد و چون تن خویش [ار فرمان بردار خویش] کردی به آموختن هنر سلامت دو جهانی اندر هنرش بیابی و سرمایه همه نیکی ها اندر دانش و ادب نفس و تواضع و پارسایی و راستگویی و پاک دینی و پاک شلواری وبی آزاری و بردباری و شرمگنی شناس. اما به حدیث شرمگنی، اگر چه گفته اند "الحیاء من الایمان" بسیار جای بود که حیا بر مرد و بال بود. و چنان شرمگن مباش که از شرمگنی در مهمات خویش تقصیر کنی و خلل در کار تو آید که بسیار جای بود که بی شرمی باید کرد تا غرض حاصل شود. شرم از فحش و ناجوانمردی و نا حفاظی و دروغزنی دار. از گفتار و کردار با صلاح شرم مدار که بسیار مردم بود که از شرمگنی از غرضهای خویش بازماند.

همچنانکه شرمگینی نتیجه ایمان است، بی نوایی نتیجه شرمگینی است. جای شرم و جای بی شرمی بباید دانست(3) و آنچه به صواب نزدیک تر است همی باید کرد که گفته اند مقدمه نیکی شرم است و مقدمه بدی بی شرمی است. اما نادان را مردم مدان و دانای بی هنر را دانا مشمر و پرهیزگار بی دانش را زاهد مدان. و با مردم نادان صحبت(4) مکن خاصه با نادانی که پندارد داناست و بر جهل خرسند مشو و صحبت جز با مردم نیکنام مکن که از صحبت نیکان مردم نیکنام شود چنانکه روغن کنجید از آمیزش با گل و بنفشه که به گل و بنفشه اش باز می خوانند از اثر صحبت ایشان. و کردار نیک را ناسپاس مباش و فراموش مکن و نیازمند خود را به سر باز مزن که وی را رنج نیازمندی بس است خوشخویی و مردمی پیشه کن و ز خوی های ناستوده دور باش و بی سپاس و زبان کار مباش که ثمره زیان کاری رنج مندی بود و ثمره رنج نیازمندی بود و ثمره نیازمندی فرومایگی و جهد کن تا ستوده خلقان باشی و نگر تا ستوده جاهلان نباشی که ستوده عام، نکوهیده خاص بود چنانکه در حکایتی شنودم.

حکایت: گویند روزی "فلاطُن" نشسته بود از جمله خاص آن شهر، مردی به سلام او اندر آمد و بنشست و از هر نوع سخنی همی گفت در میانه سخن گفت: ای حکیم امروز فلان مرد را دیدم که سخن تو می گفت و تو را دعا و ثنا همی گفت و می گفت افلاطن بزرگوار مردی است که هرگز کس چنو نبوده است و نباشد. خواستم که شکر او را به تو رسانم افلاطون چون این سخن بشنید، سر فرو برد و بگریست و سخت دل تنگ شد. این مرد گفت: ای حکیم، از من چه رنج آمد تو را که چنین تنگ دل گشتی؟ افلاطون گفت: از تو مرا رنجی نرسید ولکن مرا مصیبتی ازین بتر چه بُود که جاهلی مرا بستاید و کار من او را پسندیده آید؟ ندانم که کدام کار جاهلانه کردم که به طبع او نزدیک بود که او را آن خوش آمد و مرا بدان بستود؟ تا توبه کنم از آن کار و این غم مرا آن است که مگر من هنوز جاهلم، که ستوده جاهلان، جاهلان باشند. و هم درین معنی حکایت دیگر یاد آمد.

حکایت چنین شنیدم که محمدبن زکریا رازی رحمة الله می آمد با قومی از شاگردان خویش، دیوانه ای پیش ایشان اوفتاد، در هیچ کس ننگریست مگر در محمدبن زکریا و نیک درو نگاه کرد و در روی او بخندید. محمدبن زکریا باز خانه آمد و مطبوخ افتیمون(5) بفرمود پختن و بخورد. شاگردان گفتند که: چرا مطبوخ خوردی؟ گفت: از بهر آن خنده دیوانه که تا وی از جمله سودای، جزوی با من ندید، با من نخندید، چه گفته اند: "کل طایر بطیر مع شکله"(6)

دیگر، تندی و تیزی عادت مکن و زحلم خالی مباش ولکن یکباره چنان مباش نرم که از خوشی و نرمی بخوردندت و نیز چنان درشت مباش که هرگز به دست نسپاوندت(7). و با همه گروه موافق باش که به موافقت از دوست و دشمن مراد حاصل توان کرد. و هیچ کس را بدی میاموز که بد آموختن دوم بدی کردن است. و اگر چه بی گناه، کسی تو را بیازارد تو جهد کن تا تو او را نیازاری که خانه کم آزاری در کوی مردمی است. واصل مردمی گفته اند که کم آزاری است. پس اگر مردمی کم آزار باش.

دیگر: کردار با مردمان نیکو دار از آنچه مردم باید که در آینه نگرد اگر دیدارش(8) خوب بود باید کردارش چو دیدارش بود که از نیکوی زشتی نزیبد. نشاید که از گندم جو روید و از جو گندم. و اندرین معنی مرا دو بیت است:

ما را صــنم همـی بدی پیش آری      از ما تو چـرا امیـــد نیکــی داری

رو جـانا رو همــی غــلط پنداری      گندم نتوان درود چوت جو کاری

پس اگر در آینه نگرد، روی خویش زشت بیند هم باید که نیکی کند که اگر زشتی کند بر زشتی فزوده باشد و بس ناخوش و زشت بود دو زشتی به یکجا. و از یاران مشفق و آزموده نصیحت پذیرنده باش و با ناصحان خویش هر وقت به خلوت باش، ازیرا که فایده تو ازیشان به وقت خلوت باشد. و چنین سخن ها که من یاد کردم بخوانی و بدانی و بر فضل خویش چیره گردی، آنگاه به فضل و هنر خویش غره مباش. و مپندار که تو همه چیز بدانستی، خویشتن را از جمله نادانان شمر که دانا آنگه باشی که بر دانش خویش واقف گردی.

معنی و مفهوم کلمات مشکل متن:

1.      معنای جمله: برای آموختن، وقتی معین مساز (همه وقتها وقت آموختن و یادگیری است.)

2.      بصارت: بینش.

3.      منظور نویسنده در اینجا به اصطلاح امروز "خجالتی نبودن" است. چون افراد خجول، گاهی از دریافت حق خود باز می مانند.

4.      همصحبت: همنشینی

5.      مطبوخ افتیمون: جوشانده افتیمون، گیاهی از تیره پیچکیان که داروی حنونش می دانسته اند (معین)

6.      "کل طایر یطیر مع شکله": هر پرنده ای با پرنده همسانش پرواز می کند. کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز

7.      پساویدن: لمس کردن.

8.      دیدار: چهره

 

کلیله و دمنه           

کلیله و دمنه در واقع داستانی است از زبان حیوانات که اصل آن هندی است. برزویه طبیب در این مجموعه ارزشمند را از زبان سانسکریت به زبان پهلوی ترجمه کرد. عبدالله بن مقفع این از روی متن پهلوی اثر آن را به زبان عربی برگرداند و سر انجام نصرالله منشی آن را به زبان شیوای فارسی ترجمه کرد. ترجمه این اثر در سال ...اتفاق افتاد. 

نخجیر کبک و زاغ: زاغ گفت کبک نخجیری (1) با من همسایگی داشت و در میان به حکم مجاورت (2)  قواعد مصادقت مؤکد گشته بود. (3)  در این میان او را رغبتی افتاد و دراز کشید. (4)  گمان بردم که هلاک شد. و پس از مدت دراز، خرگوشی بیامد و در مسکن او قرار گرفت و من در آن مخاصمتی نپیوستم. (5)  یک چندی بگذشت، کبک نخجیر باز رسید. چون خرگوشی را در خانه ی خود دید، رنجور شد و گفت: "جای بپرداز که از آن من است".(6)  خرگوش جواب داد که "من صاحب قبضم؛(7)  اگر حقی داری ثابت کن." گفت: "جای از آن من است و حجت ها دارم" گفت: "لابد حکمی (8)  عدل باید که سخن هر دو جانب بشنود و بر مقتضای انصاف، کار دعوی به آخر رساند." کبک نخجیر گفت که: "در این نزدیکی، بر لب آب گربه ای متعبد (9)  روزه دارد و شب نماز کند؛ هرگز خونی نریزد و ایذای (10)  یوانی جایز نشمرد؛ و افطار او بر آب و گیاه، مقصور می باشد؛(11)  قاضی از او عادل تر نخواهیم یافت؛ نزدیک او رویم تا کار ما فصل کند." هر دو بدان راضی گشتند و من برای نظاره بر اثر (12)ایشان رفتم. تا گربه ی روزه دار را ببینم و انصاف او در این حکم مشاهده کنم .

چندان که صایم الدهر (13)  چشم بر ایشان افکند، بر دو پای راست بایستاد و روی به محراب آورد، خرگوش نیک از آن شگفت نمودو و توقف کردند تا از نماز فارغ شد. تحیت (14)  به تواضع بگفتند و در خواستند که میان ایشان حکم باشد و خصومت خانه بر قضیت معدلیت به پایان رساند (15)  فرمود که: "صورت حال بازگویید." چون بشنود، گفت: "پیری در من اثر کرده است و حواس خلل پذیرفته و گردش چرخ و حوادث دهر را این پیشه است، جوان را پیر می گرداند و پیر را ناچیز می کند، نزدیک تر آیید و سخن بلندتر گویید." پیش تر رفتند و ذکر دعوی تازه گردانیدند. (16)  گفت:"واقف شدم و پیش از آن که روی به حکم آرم شما را نصیحتی خواهم کرد، اگر به گوش دل شنوید، ثمرات آن در این دنیا نصیب شما گردد و اگر بر وجه دیگر حمل افتد، من باری به نزدیک دیانت و مروت خویش معذور باشم. صواب آن است که هر دو تن حق طلبید که صاحب حق را مظفر باید شمرد، اگر چه حکم به خلاف هوای او نفاذ یابد. (17)  و طالب باطل را مخذول (18)  پنداشت، اگر چه حکم بر وفق مراد او رود. و عاقل باید که همت بر طلب خیر باقی مقصور دارد و عمر و جاه گیتی را به محل ابر تابستان و نزهت (19)  گلستان بی ثبات و دوام شمرد.

و خاص و عام و دور و نزدیک عالمیان را چون نفس خود، عزیز شناسد و هر چه در باب خویش نپسندد، در حق دیگران نپسندد. از این نمط (20)  دمدمه و افسون(21)  بر ایشان می دمید تا با او الف گرفتند (22)  و امن و فارغ بی تحرز(23)  و تصون (24)  پیشتر رفتند به یک حمله هر دو را بگرفت و بکشت.

معنی و مفهوم کلمات مشکل متن:

1.       کبک نخجیر: دراج، کبک سیاه رنگ

2.      مجاورت: همسایگی

3.      راه و رسم دوستی استوار شده بود

4.      دراز کشید: طول کشید

5.       خصومتی نکردم، مانع او نشدم

6.      محل را خالی کن که به من تعلق دارد.

7.      ملک در دست من است، متصرفم.

8.      حَکم: داور

9.      متعبد : بسیار عبادت کننده

10.   ایذا: آزار و اذیت

11.   افطارش منحصر است به آب و گیاه

12.  بر اثر: به دنبال

13.  صایم الدهر: کسی که همیشه روزه دار است.

14.  تحیت: درود و سلام گفتن

15.  تا موضوع دعوی خانه را بر مقتضای دادگری پایان بخشد.

16.  ادعای خود را تکرار کردند

17.   اگرچه حکم بر خلاف میل او اجرا شود.

18.   مخذول: خوار داشته شده، بدبخت،‌منفور

19.   نزهت: خرمی، سرسبزی

20.  نمط: روش

21.   افسون کلماتی که هنگام جادوگری بر زبان جاری کنند، حیله و تزویر

22.   الف گرفتن: خو گرفتن، دوست گرفتن.

23.  تحرز: پرهیز کردن، خویشتن داری

24.  تصون: خود را حفظ کردن، خود را نگاه داشتن

 


١١:٠٢ - 1391/03/07    /    شماره : ١٨٦٠١    /    تعداد نمایش : ٤٧١٠


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





کلیه حقوق برای دانشگاه مجازی المصطفی(ص) محفوظ است.